یه جای دنج برای آرامش و سرگرمی
اگر لبخند یک موج باشد آرزو می کنم دریا باشی...
اگر خوشحالی یک برگ باشد آرزو می کنم درخت باشی...
اگر سلامتی یک ستاره باشد آرزو می کنم کهکشان باشی...

راست می گفت آن نویسنده آشنای من که من چشم هایم همیشه نیمه باز است و می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد...

وصیت نامه امام حسین (ع)
« بسم الله الرحمن الرحیم ...؛ این وصیت حسینبیعلی است به برادرش محمد حنفیه. حسین گواهی میدهد به توحید و یگانگی خداوند و این که برای خدا شریکی نیست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئین حق ( اسلام ) را از سوی خدا ( برای جهانیان ) آورده است و شهادت میدهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پیوست و خداوند همه انسانها را در چنین روزی زنده خواهد نمود. »امام در وصیت نامهاش پس از بیان عقیده خویش درباره توحید و نبوت و معاد، هدف خود را از این سفر این چنین بیان نمود:
« من نه از روی خودخواهی و یا برای خوشگذرانی و نه برای فساد و ستمگری از شهر خود بیرون آمدم؛ بلکه هدف من از این سفر، امر به معروف و نهی از منکر و خواستهام از این حرکت، اصلاح مفاسد امت و احیای سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علیبنابیطالب (ع) است. پس هر کس این حقیقت را از من بپذیرد ( و از من پیروی کند ) راه خدا را پذیرفته است و هر کس رد کند ( و از من پیروی نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پیش خواهم گرفت تا خداوند در میان من و بنیامیه حکم کند که او بهترین حاکم است.
و برادر ! این است وصیت من به تو و توفیق از طرف خداست. بر او توکل میکنم و برگشتم به سوی اوست. »
پـای درختـــــــــــــ پــاییـــــزی احســـــاسـم
کمـی آن طــرف تــــر از
مـــــــــــرز واقعیــــــت و ســـــــــــــــراب
آنجـا حـــــــوالـی رویــــــاهـای عــــــاشقانـه ام
حــــــوالـی خـــــــواب هـای رنگینــــــــــــــــــــم
تــــــو و آغـــــــوشت را
بــــدون هیــــــــــــــــچ فـاصلـ ـ ـ ـ ـ ــ ـه ای مـی بینــــم
و مـی بینــم
کـه چگـــونه گـــــــرمـای عشقـــــت
مـرا مست مـی کنـــــــــــــــــــــــــد
وقتــی عـــــــاشقانـه مـــرا
در آغــــــــــــــــــــوش خــود مـی فشـــاری
وقتـــی دســــــت هـایـت را
همچــــون حلقــــــه ای از عشـــــــــــــــق
بـه دور کمــــــــــــــــــــــرم مـی گــذاری
وقتـــی شــــانـه هـایـت
مـــــرحمـی بــرای دردهــــــــــــایـم مـی شــود
وقتـــی سینـــــــــــه ات
جـایگاهــــــــی برای آرامشـــــــــــــم می شـود
وقتـــی قلبــــــــت
محفلـــی بـرای شنیــــدن
لالایــی شبــــ هـای بـی قـــــراری ام مـی شــود
وقتـــی لـــب هـایت
سبـــدی بـرای چیـــدن گـــل هـای بــــــــــــــوسه مـی شـــود
و تـــــــنت
حـــــــــــریـری بـرای تـــن احســـاسـم
چقــــــدر شیـــریـن است
قـــدم زدن حــــــوالـی رویـــاهـای بـا تــــــــــو بــودن
دلــــم بـا تـــــــــــــــو بــودن را
در معنـــی فـــــــال حافـظ مـی خواهــــــــــــــــــد
اکنــــون نفــــــس هـایـم
بـا خیـــال تــــــــــو یکــی شـده است
عطـــــر بـــــودنت در هـــــــــوای دلــم پـــر شـده است
و انعکــــــــــــاس صـــدایت
در تنهـــــایــی اتــــــاق تـاریکـــــم پیچیــــــــــده شـده است
کــاش دقـایـــــــق ملتهــــب دل
در لحظـــــه هـای بـا تـــــــــــو بــودن آرام مـی گرفـــت
کـــاش مـــــــــرزی میــان
واقعیـــــــــــت و ســـــــــــــراب
و خـــــــــواب و رویــــا وجـــــود نداشـــت
امـا خـــــــــــــواب هـای رنگیـــــن مــــــــــــن
تعبیــــــر رسیـــــــــــــــــدن نــدارد
تعبیــــــــــــــر خـــواب هـای مــن
در شعـــر سهــــــراب و عشــــــــق و فـاصلــ ــ ـ ــ ـه اش معنـــا شــده است
تعبیـــــــــــــــــری کـه
بـــــــــــــی تــو بــــودن را
در واقعیـــــــــــــــــــــــــت
و بـــــــــــــــا تــــو بـــودن را
در رویــــا
تـه فنجــــان فــــــال قهــــوه ی مــــــــــــن بـه تصـویـــــر کشیــــده استــــــــــــــــــمنبع:http://www.jade-ehsas.mihanblog.com/

فردا سالگرد عاشقی است ، یادت هست؟
مدت هاست انگشتانت را باز كرده ای و مرا در باد رها كرده ای....
من دور شدم و دورتر...باد مرا با خود میبرد و هیچ تلاشی نكردی....
به من گفتی " بی تو نمیتوانم.." حالا چگونه "توانسته ای"؟ نمیدانم...
در كنار منی و فرسنگ ها فاصله.باد مرا با خود برد؟یا تو مرا از یاد برده ای؟....
چشمانت را باز كن
چشمان دلت را باز كن
تو ...مرا از یاد برده ای
ایستاده بمیرید بهتر است تا روی زانو هایتان زندگی کنید
این جمله فرمایش کوروش شهریار ایران است
ولی در روزنامه خراسان امروز به نام یک خارجی نوشته شده است
آیا می دانید حذف بخش هخامنشیان از کتاب تاریخ مدارس به تصویب رسید فرزندان ما حتی اسم کوروش و داریوش را نخواهند شنید؟
می دانید روز ۱۷زون روز جهانی کوروش است واین روز فقط در تقویم ایرانی نیست؟
اگه ایرانی هستی این رو به همه بگو

كاشكی اون لحظه اخر اشكامو تو دیده بودی
كه شاید دلت می سوختو حالا تو نرفته بودی
همه شبهای بی تو اشك حسرت تو چشامه
من كه باورم نمی شه شایدم خوابی باهامه
می دونم بر نمی گردی می دونم دوستم نداری
تو همیشه دوری از من من خزونم تو بهاری
بی تو بودن مثل مرگه مثه مردن توی خوابه
عزیزم تنهایی سخته مثه عشق بی جوابه
می دونم دلم كوچیكه طاقت درد نداره
اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده


هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه
برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم
به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته
شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن

بوسه ام را می گذارم پشت در / قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بیا , در را تماما باز کن / هر چه میخواهی برایم ناز کن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟ / آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
.
.
.
چی میشد تو هم منو دوستم میداشتی نا زنین / جای گریه رو لبام خنده می کاشتی نازنین
حالا که قهری باهام ولی بدون دوستت دارم / طاقت قهر ندارم پس آشتی آشتی نازنین . . .
.
.
.
به خاطر یافتن مقصر ، زندگی ات را تلخ و سیاه نکن.
بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند
خاطرات خوش باشد با من آشتی کن تا دنیا با من آشتی کند . . .
.
.
.
.
.
یه روزی گله کردم من از عالم مستی / تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید / تو قهر کردی قهرت مصیبت شدو بارید
پشیمون و خستم اگه عهدی شکستم / آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم . . .
.
.
.
مهم نیست کی مقصر است
باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است
در پایان زندگی خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم
تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم
پس نازنین بیا آشتی کنیم با مهر
.
.
.
.
جنس من از آهن و از سنگ نیست / من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست
حال دل از من نمیپرسی چرا / حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست . . .
.
.
.
منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار / تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار . . .
.
.
.
.
برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/ نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن . . .
.
.
.
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم / منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم / که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم
منو ببخش ، منو ببخش . . .
.
.
.
منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم / می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم
منو ببخش اگه خیلی بهت بدی کردم . . .
.
.
.
.منو ببخش که نادیده گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو
منو ببخش که گرفتم به جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو . . .
.
.
.
اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش / توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش . . .
.
.
.
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم / هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره / هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره . . .
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن
زن عشق می کارد و کینه درو می کند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ....
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
عید شما مبارک
زندگی شاید
یک خیابان داراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلیست که از مدره باز می گردد
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشددر فاصله رختوتناک دو هما غوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد و یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید((صبح بخیر))
زندگی شاید
آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.
| Design By : Pichak |
تبلیغات 

